
اینجا ایران است...
دیاری با تمدنی به بلندای تاریخ
سرزمینی که مردمش بعد از بیست و پنج قرن کشیدن جور حکام ظالم و سفاک به معجزه ای متبرک شد و صد حیف که قدر ندانستند و با چشمان اشکبار رفت...
و اینک دوباره بازگشته اند، قویتر، شقی تر و خونخوارتر...

خدایا بار تاوان کفران نعمتت را بر این قوم سبکتر بفرما و به مهربانیت و بزرگواریت دوباره رحمتت را به این قوم ناسپاس فرو فرست شاید که ...
ای گمشــــده از راه خبــــر نیـســت تــرا ای شهر پر آشوب، آرامش شب نیست ترا
جمعی به ریاکاری وخیلی به چرا؟ مشغول ای عاقـــل عاشــق! سـر و دل نیـسـت ترا
آینه گوید به من روی تو رنگین ز چیست در پس این چهره شاد و گلگونه کیست
من که دلم تار نیست منزل اغیار نیست
کینه و غم را تهی است مجمعه نار نیستصد ق گفتار من مهر کردار من جز به ره اولیاء نیست پندارمن
آ مد ه ا م از عدم تا بنما یم وجو د آخر این شاه رود دامن بحر کبود
شاه بر آ شفته شد قافله افسرده شد خور پس ابر رفت نور پس پرده شد
چاره و مرهم ز توست روزی و رزقم ز توست
قفل همه رازها باز به آواز توستباد وزیدن گرفت غصه پایان گرفت از دم عیسای تو مرده ما جان گرفت
چه خوش سودا شبی پر یمن کز بودن رها گشتم عجب صافی و مرآتی که از سعیش منا گشتم
چه رود خوش نوائی بود با آواز روح انگیز که از جان ساز سر دادم با او همنوا گشتم
چه روزی بود کز خورش مه شب بر نمی تابید چه شاهی بود کز جودش پر از مهر و صفا گشتم
چه جامی بود کز مستیش تا ادنی سماع کردم چه چرخی بود ساقی را که بر دور سما گشتم
جمال یوسف و عشق زلیخا در سبو دیدم چه حسنی بود کز رویش پر از شرم و حیا گشتم
چو بنمود از رخ جنت نقابی آن پری چهره از آن دم تا کنون من در پی شمس و ضحی گشتم
ندا آمد بر داود با نایت زبوری ساز
کزین شیرین زبانیهاست اینجا مبتلا گشتم
در آینه عمر چه ها رفت و چه دیدیم در منظر ایام چه بودیم و چه کردیم در حسرت باران ز پی آب برفتیم از چشمه این بادیه سیراب نگشتیم ازجام محبت به هرآنکس که بدادیم جز نیش ندیدیم و چون جام شکستیم در دام بلا رفتیم پابند و گرفتار بی باده خرابیم و بی یار نشستیم هر شانه که بر سلسله یار کشیدیم چندین گره بر تار مجعد بنشاندیم در میکده ساقی که سبو بر رقبا برد دل خون شد و کامی نستاندیم و برفتیم داود که آن نای خوشش شهره جان بود بر ما نفسی نخواند و در قافیه ماندیم
گویند براین کالبد تشنه من عشق ببارد من عاشق عاشق
گویند بر این دل شکسته مرهم آید من شائق شائق
گویند بر این پای خسته جان بیاید من راهی راهی
گویند بر این کاسه سر مغز بیاید من عاقل عاقل
گویند بر این سبوی جان شراب آید من ساقی ساقی
گویند بر این هجر جمل همسفر آید من ها جر ها جر
گویند بر این شعر وزین قافیه آید من شاعر شاعر
زندگی مفعول یک جبار نیست جان ما بازیچه اغیار نیست
زندگی معنی جان کبر یا ست این مجال از بهر کار و بار نیست
زندگی ارزانی از بحر بقاست حجرۀ سودای نور و نار نیست
زندگی هر لحظه رو به انتهاست فرصت همراهی اشرار نیست
زندگی گرچه که اغلب بی وفاست خودکشی را چارۀ اینکار نیست
زندگی چون شمع در باد بلاست لیک کس خاموشیش را کار نیست
زندگی ما همه خبط و خطاست
راه ما جز با نظر هموار نیست
در ین برزخ گرفتا رم ، پریشا نم پریشا نم به نار خود بر ا فر وخته ، سوزانم سوزانم
درین دنیای دون و پست و بی ارزش به دنبال پری شانی ، حیرانم حیرانم
شب و روزم به سر گشته به سوز و ناله های دل به قصد خود فریبی من لبانم را بخندانم بخندانم
دو دیده را به ساعت بسته ام تا نگذرد عمر به تنها چشمهایم را ازین غصه بگریانم بگریانم
تنم خسته ز تنهائی ، سرم لبریز سودائی روانم را بدورچرخ این دوران بگردانم بگردانم
صد ا ی مرگ می آید ز بحر آرز و ها یم همه نورسته گلهای امیدم را بخشکانم بخشکانم
ندای نای داود ار رسیده تا فلک هیهات هیهات
موج اختران گم کرده ام، کوک خودم را هی بچرخانم بچرخانم
من از بودن چه مي خواهم! من از رفتن چه ميدانم؟ شدن را با كدامين شوق در راه كدامين نون بايد شد... مرا چنديست از بودن گريزان است اين تن اگر ياراي آن بود اين جان را كه پاره پاره گشته چون باران... چه خوش رؤياست اين باران! چه حكم بس غر يبيست اين بودن، شدن ها در چكاچاك شمشير زمان! چه خواب بس لطيفي است سوداي فراسوي زمان را انباز گشتن. من از نظّاره بر مرآة خلف بس شرمسارم، من از ديدار حالم در آئينه حال بيزارم! من از بودن گريزانم، من از رفتن هراسانم! مرا يك دست همراهي ازين كابوس خواهد خواند. من به دستان شفا بخشش! جان خواهم سپرد... من به اميدم يقين دارم. من به ايمانم اميدوارم...
باز این باغ پر از عطر بهاران شده به به
چشم این خانه به روی گل فروزان شده به به
دل زائران ز شوق کعبه شادان شده به به
جام این مروه از صفا پر از جان شده به به
لب قدسیان ز صبر خواجه خندان شده به به
چشم کور نامحرم کج خیال گریان شده به به
این همه لطف و کرم ز مهر منان شده به به
نوروز ۸۷
امسال هم به پایان خود رسید و همچون چشم بر هم زدنی گذشت... سالی که بادهای حوادث امواج زیادی را در دریای زندگی ما رقم زد. چه بزرگانی که بزرگتر شدند و چه کوچک هایی که کوچکتر شدند و در پی خواهشهای دنیایی خویش رفتند و در دام تزئین و تلقین و تقعید و ... افتادند و رفتند. سالی سرنوشت ساز در گذر سریع زمان...
آنانکه نفسی آزاده دارند، چشم و گوش و قلبی برای درک حقایق، سفری کنند به حقیقت این زمان تا بهره خود را از این بحر ببینند...
حالمان را به برکت ایام و به عنایت مقلب القلوب، به حسن باری بیارائیم و شکر نعمتی که خداوند منان منت نهاد و به ما بازگردانید به جای آریم...
خدایا بر ما غضب مکن و ما را از ظالین قرار مده و نعمت همراهی عباد صالحت را از ما دریغ مدار که ما را توان گذر از گرداب زندگی نیست...
یا مقلب القلوب والابصار یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال

این جیغ شغال است که پنداشته این بادیه بی شیر ژیان است زهی زشت خیال است این فتنه جان است که اول دفعه ای نیست بر این قوم روان است زهی زشت خیال است این قول حرام است که بر افواه کثیف دد و دیوانه روان است زهی زشت خیال است این زمزمه دام است که از حنجره آتش ابلیس به زبان است زهی زشت خیال است این موج نه آن است که دریای حقیقت زوجودش خمی به ابروان است زهی زشت خیال است این قصه چنان است که با پرتو خورشید سحر از یاد روان است زهی زشت خیال است این خانه تکان است که روبد تن هر مرده که او داعی جان است زهی زشت خیال است
بازدید کننده عزیز چون اکثرمطالب این صفحه با فونت نستعلیق نوشته شده اگر مشکلی درنمایش یا اندازه نوشته های صفحه دارید فونت نستعلیق را دانلود نموده و آنرا در زیرشاخه Font شاخه Windows کامپیوترخود کپی کنید.
در صورتیکه با لینک دانلود فونت مشکلی داشتید من را در جریان بگذارید.
موفق و پایدار باشید.
irannastaliq.ttf (1.03 MB)
***لینک دانلود***
کودکم حوصله کن عیدوبهارنزدیک است مجلس چلچله ها بر سر دار نزدیک است
کنج غم را یله کن عشق به پرواز درآر طلعت نور عیان از دل نار نزدیک است
بغض سنگین سکوت شب یلدا بشکن ساز و آواز و سماع و نی و تار نزدیک است
توبه شب بشکن می به قدح ریز دمی که دم مستی و آغوش و کنار نزدیک است
خانه جاروب بزن، گرد و غبارش بتکان جمله درها بگشا دیدن یار نزدیک است
آنکه در خواب شتا مانده بنه ، بر پا خیز قافله راهی و آن دیر و دیار نزدیک است
نای داود دمت را بگشا سر بنه آواز ولی
مصراع وقافیه کوتاه بکن،نوبت کار نزدیک است
یک درد در انگشتم گر دارم و میگریم تو جمله تن دردی، می سوزی و می خندی
یک رود خروشان را گر دیدم و ترسیدم تو در دل طوفانی ، می رانی و می خندی
یک سایه دشمن را گر دیدم و لرزیدم تو در دل میدانی ، می جنگی و می خندی
یک راز نهان از کس گر دارم وسنگینم تو محرم یک قومی، می دانی و می خندی
یک دانش سر بسته گر دارم و می بالم تو عالم اسراری ، می بینی و می خندی
یک سکه بی مایه گر دارم و چسبیدم تو سفره گسترده ، می بخشی و می خندی
یک جان فرو مایه گر دارم و مغرورم
در اوج خداوندی ، تو عبدی و می خندی
آنچه پنداری که از بی مهری دستان اوست ذره نا چیزی از رحمان بی پایان اوست
اشکی از چشمت به زخمی گر فرو افتاده است قطره ای ازسیل جاری گشته در چشمان اوست
چشمهایت آنچه دیده است وهرآنچه دیدنی است لحظه رنگینی از منشور نور افشان اوست
مال و فال و کار و باری که بدست آورده ای چشمه ای از فتنه فتانه چشمان اوست
پای در راهی اگر بنها ده ای از ظن خویش راهی از صدها هزاران راه در صحرای اوست
درد و رنج و محنت و سرمای شبهای سیاه درس هائی از کلاس ابجد و احصای اوست
توبه کن از غیر او و یاس از فردای تار
بر خودش بنوشته رحمت، عشق در معنای اوست
ای قدر تو شاه جهان ملکت بود تا بیکران رب را تو مهمان میشوی اللّه ،مولانا ، علی
عطر پیمبر در تو هست ساقی کوثر در تو هست اسرار عرفان میشوی اللّه ،مولانا ، علی
والی شهر جان توئی ماهی بحر جان توئی منزل جانان میشوی اللّه ،مولانا ، علی
مستی عاشق همه تو عشوه معشوق همه تو عشق خرامان میشوی اللّه ،مولانا ، علی
ایمن برفتی شا دمان بر آتش فرعو نیا ن باران رحمان میشوی اللّه ،مولانا ، علی
یاور بی چیزان شدی محصور نامیزان شدی حرّ حریران میشوی اللّه ،مولانا ، علی
جمله مرغا ن آمد ند هر یک به عذری جا زدند سیمر غ پرّان میشوی اللّه ،مولانا ، علی
سر منزل مقصود تو نجم و مه و خورشید تو انوار کیهان میشوی اللّه ،مولانا ، علی
هشتاد و سه
در میان خواب شیرین شبانه در فر ا سوی نگاه عا شقا نه می توان او را دید
در هیاهوی دل پر غصه و درد در غریو شهوت و تنهائی مرد می توان او را دید
در شمیم نافه مستانه زن درحریم نفع وبأس ازجنس آهن می توان او را دید
در میان موج های سرد یأس یا میان با د ها ی گرم ترس می توان او را دید
در میان بغض و گریه های شب در میان اشکها و هرم تب می توان او را دید
در میان شعرهای نو رسیده در دل سوسوی صبح نو دمیده می توان او را دید
در دل آرامش لالائی باد در سکون یک شب مهتابی شاد می توان او را دید
در نگاه نگران گریان مادر در میان ناز و داد و قهر پدر می توان او را دید
در نوای جرس قافله سالار در ره یا فتن منزل دلدار می توان او را دید
پشت هر خط و کتاب و فلسفه در پس هر یک سئوال و مسئله می توان او را دید
در دل هر امتحان و استقامت درپس هرفکر واحساس ندامت می توان او را دید
هر کجائی که نباشد یاد حق هر کجا نسیان بگردد حوت حق می توان او را دید
مهر هشتادوشش
با توام ای غم، ای غمام سرد بی باران بغض سنگین وجودت تیره کرده آسمانم دیدن مهر عیان، آرزوی روزهایم که بس خیره به سایه مانده ام با چشمهای خیس... شباهنگام از آوارگی از پس انبوه دود خسته از سنگینی سر دیده گردان در پی انوار ماه و نجم و اختر... خیال انگیز رؤیای شب مهتاب. ببار ای ابر بی شرم، تنها خسته از تنها نباید دید این ننگین گذار عمر بیهوده... سینه گشته تنگ از تکرار گریه بر مزار خویش کی مرده؟ که کس شیون ز مادر ناشنیده! آه ای بالای بی بالا! بزن باران سنگ و آتش و آهن ...که از آهن چه گویم ... سرد. من امّا لایق دیدن، از ورای پوشش تن، زندان بودن! با توام ای سایه مرگ... ای نمی دانم چه هستی هر چه هستی با توام... . خرداد هشتادوشش
باز آسمان، در تاریکی شب، جائی که با نور کمرنگ ماه فقط سایه های سیاه و سفید از دریچة چشمان خواب گرفته دیده می شد، ابری گشت و سایه های هولناک نیز محو شدند. صدای ترس و تنهائی از درون تاریکی، انعکاس گذشت لحظه ها بود. فریاد شغالها گوئی هلهله شادی آنها بود از تاریکی، و سردی هوا نشان آبستنی آسمان بود و گریه نوزادی که قطره قطره می بارید صدای آواز قورباغه ها را به همراه آورد. نهری که به سیلاب کوچک گل آلودی بدل گشته بود گوشه ای از پرچین حیات را با خود برد، از پشت پنجرة بخارگرفته چشمش می اندیشید، احساس غمی از هجوم آب بر حیات نداشت نه کِشتی بود که از بین رود و نه اَنعامی که تلف شود. لحظه ای گذرا بود، شاید فردا که حصار شکسته را می بست دانه ای بر حیات بپاشد و گوسفندی را به چرا برد...
من جام تنهائیم را با تلخی شراب صبر بر خواهم کشید و بر بوسه های شیرین روزگاره
حسرت نخواهم داشت
جعد مشکین شب نیز سپید خواهد شد و من بر شب خواهم خندید
و صبح را در آغوش یار خواهم بود
و عشق را در حریر برّاق بر زفاف خواهم برد
و فرشتگان لبخند برلب
و من سجده خواهم شد
شب: تاریکی و سرگردانی. روز: فرار، فرار از ضربه های شلاق درون. سکوت: ماوای خلوت ناآرام دل افسونگر. خیال: دنیای جاویدان ذهن معلق. چرا: پاسخ کنشهای بی کشش. فردا: تکرار امیدهای شناور. دیروز: امروز رفته از یاد. دوست: میوه بالای درخت بلند. خواب: پایان بغض ها. عشق: ؟ خدا:؟؟؟

خدایا
نمی توانم ، زمزمه تنهائی دل افسار گسیخته ای گشته که روزگاری رؤیای چنگ زدن زلف ستارگان برایش از حلاوت عسل چه بگویم که در بیابان تنهائی نشسته و حتی رمق احساس تشنگی نیست که جام بردارم و تقاضای آب، همچون کوری بی هدف از خانه دل برون آمده و پشت هر دری دق الباب نکرده از آن می گذرم و نالان که چرا باز نبود.
قرنهائی پر از صفر بر من گذشته و در زمان سرگردان که گاهی هست که خود را در آن خواهم یافت و جائی که خواهم ساخت.
دانسته هائی دانسته و شنیده هائی شنیده ام و عذابکده ای ساخته ام که هیزم خواسته هایم توانسته هایم را سوخته و گریه ناتوانیم لبخند قدرتم را چنان خشکانده که گوئی جز خواب بر سرنوشت من نسپرده اند...

من از نيمه مرداد فرياد مي زنم! من از سرمای خشک این تابستان گله دارم. خورشید در آسمان غبارآلود این ایام آتش می افروزد و دریغ از قطره ای باران. و زمین شرمنده از رویای رویاندن...